کد خبر : 5206
تاریخ انتشار : شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۹ - ۱۶:۴۷
بازدید : 62

حاج محمد رضا الطافی نشاط

حاج محمد رضا الطافی نشاط

حاج محمد رضا الطافی نشاط، فرزند خداداد، در سال ۱۳۰۵ هجری شمسی در یکی از روستاهای شهرستان « بهار» در استان همدان به دنیا آمده است. دوستان و آشنایان او را «حاج محمد» می خوانند. تا پیش از عزیمت به همدان، در زادگاه خود به کشاورزی می پرداخته. اما در سال ۱۳۳۱ به همدان می

حاج محمد رضا الطافی نشاط، فرزند خداداد، در سال ۱۳۰۵ هجری شمسی در یکی از روستاهای شهرستان « بهار» در استان همدان به دنیا آمده است. دوستان و آشنایان او را «حاج محمد» می خوانند. تا پیش از عزیمت به همدان، در زادگاه خود به کشاورزی می پرداخته. اما در سال ۱۳۳۱ به همدان می اید و به لحاف دوزی مشغول می شود. تا امروز نیز ساکن همدان است.

روزی از شیخ رجبعلی خیاط پرسیدند:

مثل شما کیست؟ در پاسخ فرمود: من کسی نیستم، اما شخصی به نام حاج محمد رضا در همدان به سر می برد که شغلش لحاف دوزی است.

آری مردان خدا راه نیستی پیموده اند که به جز خزانه هستی پیوسته اند:

بلندی از آن یافت کو پست شد

در نیستی کوفت تا هست شد

علم خدادادی

حاج محمد رضا الطافی سواد خواندن و نوشتن ندارد و به حسب ظاهر «بی سواد» است، ولی وقتی از خداشناسی برای دوستان می گوید، همه متأثر می شوند.

یکی از وعاظ تهران چیزهایی درباره حاج محمد رضا شنیده بود. به واسطه آشنایی ای که با ما داشت؛ یک بار در منزل ما خدمت حاج محمد رضا رسید. دیر وقت هم آمده بود تا با حاج محمد رضا تنها باشد. حدود ساعت دوازده شب که می خواست برود، به بدرقه اش رفتم و پرسیدم: «چیزی دستگیرت شد؟»

گفت: «به جدم قسم، خیلی پای صحبت بزرگان نشسته ام، اما حرف های ایشان برای من تازگی داشت. این حرف ها را خودش نمی زد؛ خدا داده است».

بندگی، ویژگی بارز

آسودگی حاج محمد رضا از دل مشغولی های دنیا و تأکید فراوان او بر به جا آوردن آداب بندگی از ویژگی های بارز اوست. حتی در مورد کوچک ترین رفتارهای اجتماعی نیز تأکید بر حفظ شؤون «بندگی» می کند و از در غلتیدن به وادی «شرمندگی» در پیشگاه معبود می گریزد و می گریزاند. و شاید همین بندگی، باعث شده تا در حریم اولیا حضوری داشته باشد که دیگران غبطه آن را می خورند.

یک بار به دوستان نزدیک گفت:

«در بیشتر شب ها جسم من در خانه است، ولی روح من در جای دیگر است».

دوستان علاقه مند شدند که بدانند روح او به کجا می رود. حاج محمد رضا در پاسخ فرمود:

«من کربلا و مکه را بهتر می شناسم تا همدان را.»

حال آن که همدان زیستگاه اوست.

چگونگی فتح باب

بی شک چنین مقامی در توفیقات خداوندی ریشه دارد و بس. اما این که چرا چنین توفیق هایی به کسی چون حاج محمد رضا الطافی داده می شود و دیگران از فیض آن محرومند، سؤالی است که باید پاسخ آن را در کردار و منش خود حاج محمد رضا یافت.

یک بار که در یک نشست دوستانه کسی از حاج محمد رضا پرسید:

«از کجا به این مقام رسیدی؟»

حاجی متواضعانه پاسخ داد:

«من هیچ مقامی ندارم، ولی تا جایی که به یاد دارم، از پانزده شانزده سالگی فحش و غیبت و تهمت از دهان من بیرون نیامده است. همیشه احترام پدر و مادرم را نگه داشته ام. در معامله با مردم دروغ نگفته ام. نمازهای خود را تمام و سر وقت خوانده ام و تا به حال یک نماز من قضا نشده است.»

البته حاج محمد رضا معتقد است که خدا نگهدار او بوده و می گوید:

«خدا خودش نگذاشته که ما دنبال دنیا و گناه و این چیزها برویم. از روزگار جوانی سوی گناه نرفته ام و هر جا مورد گناهی پیش آمده، از خدا خجالت کشیده ام».

و نیز به دیگران سفارش می کند که:

«اگر عاقبت خیر می خواهید، نمازتان را به موقع بخوانید و از دروغ و حرام پرهیز کنید.»

دفع خطر به احترام امام حسین(ع)

اوایل انقلاب حاج محمدرضا الطافی مهمان دوستان کوهدشتی خود می شود و به لرستان می رود؛ ایام دهه نخست محرم و عزاداری سالار شهیدان. روز تاسوعا به روستایی دعوت می شوند. حاج آقا با دیگر دوستان سوار ماشینی می شوند و راه روستای میزبان را در پیش می گیرند.

از قضا پشت سر آنان مینی بوسی هم پر از مسافر به راه می افتد. در میانه راه، مینی بوس که عازم روستای دیگری است، برای تغییر مسیر به سمت راست می پیچید، اما سرعت زیاد آن باعث می شود که در حال پیچیدن، واژگون شود.

سرنشینان وسیله نقلیه حاج آقا متوجه این حادثه می شوند و راننده به سرعت به عقب باز می گردد تا کمکی بکنند. صحنه حادثه آن قدر ناگوار بوده که گمان می بردند حتماً بسیاری از مسافران مینی بوس جان باخته اند؛ همه صندلی ها واژگون و همه شیشه ها شکسته بوده. اما حاج آقا می گوید:

«این ها چیزی شان نشده، سالمند.»

کمک می کنند و مسافران را یکی یکی بیرون می آورند؛ همه صحیح و سالم. ازحاج آقا می پرسند:

«شما که ندیده بودید، از کجا پی بردید که این ها سالم هستند؟»

حاج آقا در پاسخ می گوید:

«من باور داشتم که چون امشب شب عاشورا است، خداوند به احترام امام حسین علیه السلام به زمین امر کرده که این ها طوری نشوند. دانستم که به برکت عزاداری های عاشورا سالم خواهند ماند.»

آری، به راستی اگر کسی به مقام و منزلت آن حضرت و ارزش عزاداری برای آن جناب واقف باشد، انتظاری جز این هم نخواهد داشت.

موشک وسط خانه شما!

آقای مهدی معماریان نقل میکند:

زمان جنگ وموشک باران ها، روز پنجشنبه ای قبل از ظهر تلفن مغازه به صدا درآمد. گوشی را برداشتم، حاج محمد رضا الطافی بود؛ زنگ زده بود احوالی بپرسد.

پرسیدم: کجا هستید؟

گفتند:

«تهران همراه با دو نفر از دوستان عازم مشهد هستیم».

درخواست کردم که برای ناهار به منزل ما بیایند و بعد از ناهار بروند. حاجی پذیرفت و من به خاطر ایشان چند نفر دیگر از دوستان را هم تلفنی برای ناهار دعوت کردم.

نزدیک ظهر حاجی و همراهانش آمدند مغازه و با وسیله ای که همراهشان بود، رفتیم به طرف خانه ما. در میان راه با هم صحبت می کردیم، اما همین که ماشین به سر کوچه ما رسید. حاجی ساکت شد؛ دستش را به سوی آسمان دراز کرد و چیزی گفت که من متوجه نشدم. بعد هم تا به خانه رسیدیم سخنی نگفت.

معمولاً این طور فرصت ها که دور هم باشیم، نماز را به جماعت می خوانیم. آن روز هم من سجاده ای برای حاج محمد رضا پهن کرده بودم تا دیگران هم پشت سر او بایستند و نماز را به جماعت بخوانیم.

سجاده حاج محمد رضا کنار پنجره بود. حاجی خودش سجاده را حدود دو متر عقب کشید و از پنجره دور کرد. من تعجب کردم و پرسیدم:

«حاج آقا، چرا سجاده را عقب کشیدید؟»

گفتند:

«حاجی جان! منزل شما امروز خطر است!»

خلاصه، نماز جماعت اقامه شد. در رکعت آخر نماز عصر بودیم که ناگهان صدای برخورد یک موشک همه جا را لرزاند و شیشه های اطاق شکست. پیدا بود که اگر حاجی عقب تر نایستاده بود، هم خودش و هم ردیف پشت سرش همگی زخمی می شدند و از تکه های شیشه در امان نمی ماندند.

من نگران خسارت های موشک بودم. از این رو، به پسرم جلال گفتم:

«برو ببین موشک کجا خورده؟ خدا کند به بیمارستان نخورده باشد!»

حاج محمد رضا الطافی حرف مرا که شنید، با لهجه شیرین همدانی به جلال گفت:

بیا این جا پسر جان!

و بعد رو به من کرد و گفت:

«من این موشک را وسط خانه شما دیدم. پس از خدا خواستم که موشک در زمینی بخورد که نه انسانی کشته شود و نه ساختمانی خراب شود. حاجی جان! این طرف کجا زمین خالی هست؟»

من کمی فکر کردم و گفتم:

«پشت خانه ما مدرسه بزرگی هست که به مدرسه آمریکایی ها معروف است.»

پسرم جلال رفت حال و خبری بگیرد. وقتی برگشت، گفت که موشک در وسط حیاط مدرسه به زمین خورده؛ بین دروازه شمیران و سه راه مجاهدین. نه آدمی شهید شده بود، و نه ساختمانی خراب شده بود. تازه متوجه شدم که قبل از ظهر، سرکوچه حاج آقا چه گفته بود و چرا دستش را به آسمان بلند کرده بود.

سفر کربلا

باز آقای مهدی معماریان نقل میکند:

حدود سال ۶۰، در بحبوحه جنگ، همراه مرحوم حاج حسن توکلی فرشچی به مشهد مشرف شده بودم که به من گفت:

«تو چند سفر به کربلا خواهی رفت. سفر اولت را به نیابت از پدرت برو».

پرسیدم: کی می روم؟

گفت: «دو ماه دیگر».

خیلی تعجب کردم؛ چون زمان جنگ بود و رفت و آمد به عراق اصلاً ممکن نبود. اما یکی دو بار از حاج محمد رضا الطافی شنیده بودم که می گفت:

« امام حسین علیه السلام به من فرموده اند که هر وقت خواستی بیایی کربلا، بیا گردنه اسدآباد و سلام بده.»

مدتی پس از سفر مشهد، به همدان رفتم. هنگامی که می خواستم برگردم، حاج محمد رضا فرمود:

«فردا، شب جمعه است. اگر بمانی، با هم می رویم گردنه اسدآباد زیارت امام حسین علیه السلام».

پذیرفتم و ماندم. عصر پنجشنبه به اتفاق هشت، نه نفر دیگر رفتیم گردنه اسدآباد و مشغول خواندن زیارتنامه شدیم. حاج محمد رضا حدود پنج متر دورتر از دیگران ایستاده بود. رفتم کنار او ایستادم؛ خیلی ساده سلام می داد.

بعد که سلامش تمام شد. با انگشت گنبد و گلدسته حرم اباعبدالله را به من نشان می داد و البته من کوردل چیزی نمی دیدم.

بعدتر که حساب کردم، متوجه شدم این اتفاق ۵۹ روز بعد از آن روزی بود که آن همسفر، در مشهد به من گفته بود: «دو ماه دیگر به کربلا خواهی رفت.»

زیارت امام حسین علیه السلام از گردنه اسدآباد، از اعمال حاج محمد رضا است. سال ۱۳۷۸ که قصد کربلا کردم، به حاج محمد رضا الطافی هم عرض کردم:

«حاج آقا، مایل هستید با هم به کربلا برویم؟»

گفت:

«به من فرموده اند که تا هنگامی که راه کربلا کاملاً باز نشده، هر وقت خواستی به کربلا بیایی، بیا گردنه اسدآباد و به ما سلام بده. از این گذشته من هر شبی که نیت کنم و بخوابم، روحم در کربلا مشغول زیارت است.»

جالب این است که در حدود سال ۱۳۶۰، روزی حاج محمد رضا به من گفتند که:

در این گردنه که ما به امام حسین علیه السلام سلام می دهیم مسجدی بنا خواهد شد.

مدتی پیش که به گردنه اسدآباد رفته بودیم دیدیم که دقیقاً همان جایی که حاج محمد رضا می ایستد و مشغول زیارت می شود، به تازگی مسجد ساخته اند.

آقاجان! اول خودت را بساز!

خود حاج محمد رضا می فرمود:

یک بار از برادر شاعری که در مدح امام حسین علیه السلام شعر می خواند، پرسیدم: «چند سال است که شما مداحی؟»

گفت: «تقریباً سی سال.»

عرض کردم: «خدا خیرت بدهد، سی سال است که در خانه امام حسین علیه السلام نوکری می کنی. اما ایا یک بار توانسته ای از آقای خود سؤال کنی که این شعرها (که می خوانی) خوب است یا نه؟

«گفت: نه.»

گفتم: «عجب! چطور انسان می تواند سی سال نوکری کند و شعر بگوید، اما نتواند از آقای خود بپرسد (که کارم خوب است یا نه)؟! آقاجان! اول خودت را بساز!»

اثر پرچم امام حسین(ع)

باز ایشان فرمودند:

مدت کوتاهی پیش از انقلاب، یک شب در حال خودم متوجه شدم که آسمان ها پر از گرد و غبار و طوفان است و بلا همه آسمان را دربر گرفته، ولی اثر آن دامنگیر زمین نمی شود و هیچ آسیبی به زمین نمی رسد.

متوسل به وجود مقدس حضرت زهرا (سلام الله علیها) شدم و علت این امر را جویا شدم.

حضرت فرمود:

«این عذاب آسمانی به زمین می رسد، ولی پس از برخورد با پرچم سیاه عزاداری فرزندم حسین(ع) که همه جا پا برجاست، خجالت می کشد و برمی گردد.»

عزاداری درخت

و نیز ایشان نقل می فرمودند:

یک سال، در شب شام غریبان حسینی، در منزل یکی از دوستان، مشغول عزاداری بودیم. در میان عزاداری به یاد اهل بیت و کودکان آواره و سرگردان حضرت سیدالشهدا علیه السلام افتادم و به رفقا گفتم:

«امشب اهل بیت سید الشهدا در بیابان ها آواره و سرگردانند. ما چرا در منزل باشیم؟ ما هم به بیابان برویم.»

دوستان پذیرفتند و همگی به راه افتادیم. به بیابان که رسیدیم، مشغول عزاداری و ذکر مصیبت شدیم. در آن حال درختی توجه مرا جلب کرد، خیره شدم و به چشم خود دیدم که شاخ و برگ آن درخت هم اشک می ریزد و عزاداری می کند.

توسل به ائمه(ع)

من به فرزندانم گفته ام که هر وقت مُردم و از این دنیا رفتم، برای من گریه نکنید، برای من هر کاری کردید، فاتحه گرفتید یا مراسمی برگزار کردید، یا هر خرجی کردید، همه به نیت امام حسین(ع) باشد؛ چرا که اگر امام حسین(ع) به من «یک» نگاه بکند، بس است. اگر هم امام حسین(ع) سراغ من نیاید و دست مرا نگیرد، یک عمر هم برای من گریه کنید، اثری ندارد؛ یک دنیا هم برای من خرج کنید، اثری ندارد.

اسم (امام) حسین علیه السلام، وسیله نجات دوستانش در دنیا و آخرت است. ولایت وسیله نجات هستی است؛ در هر دو جهان نجات دهنده است.

مدح امام حسین(ع)

تربت حسین، شفای دل است، دوای دل است، صفای دل است.

دلی که ندارد نام حسین، گوش نسپرده به پیام حسین،

دلی که نیفتاده به دام حسین، آن دل، گِل است، کارش مشکل است.

با نینواییان

آنان که ره فرات بستند

تا آن که به ساقی علمدار

زخمی بزدند و دل شکستند

او رفت پی آب و نیامد

دیدار بماند به قیامت.

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.