نیازمندی هر متحرّکی به کمال
جماد حرکت میکند برای اینکه نبات شود. در مرحله نباتی به نظرش میآید که حیوان بالاتر است و لذا حرکت میکند تا به حیوان برسد. وقتی به مرتبۀ حیوان رسید به نظرش میآید که مرتبۀ انسانی بالاتر است و لذا حرکت میکند تا انسان شود. به مرحلۀ انسانی که رسید نظر میکند و میبیند که مَلَک شدن بالاتر است از اینکه وجود مادّی توأم با وجود مجرّد باشد؛ زیرا انسان وجود طبیعی مادّی دارد که توأم با نفس مجرّد است و لذا حرکت میکند تا ملک شود که موجودی مجرّد است و مادّه ندارد.
هر متحرّکی که حرکت میکند تا به غایت و کمالی برسد، آن غایت و کمال را فاقد است وگرنه اگر دارا باشد انگیزهای ندارد که حرکت کند. به عبارت دیگر اگر کمالی برای متحرّک حاصل و موجود باشد، دیگر حرکت به سمت آن و رسیدن به آن تحصیل حاصل[۱] و محال است. پس هر متحرّکی که به سمت یک غایتی حرکت میکند، در ابتدای حرکت آن را ندارد؛ زیرا اگر آن را دارا بود دیگر انگیزهای برای حرکت نداشت و وقتی هم این غایت را کسب نمود از حرکت باز میماند. بنابراین حرکت در جایی است که فاقد کمالی در کار باشد. از این مطلب نتیجه گرفته میشود که هر شیئی که حرکت میکند، محتاج است و در حقیقت حرکت در جایی است که کمالی نبوده باشد و متحرّک برای بدست آوردن آن کمال حرکت میکند و تا آن کمال را به دست نیاورد، محتاج است. بنابراین کل موجوداتی که در نظام هستی در حال حرکت هستند همه محتاج هستند. موجودی که حرکت در آن تصوّر ندارد غنی و بینیاز است. مگر اینکه یک غایت بالاتر در نظرش بیاید که برای رسیدن به آن غایت بالاتر مجدداً حرکت کند تا وقتی به آن غایت برسد ساکن شود، مگر اینکه یک غایت سوم و بالاتری به نظرش بیاید.
جماد حرکت میکند برای اینکه نبات شود. در مرحله نباتی به نظرش میآید که حیوان بالاتر است و لذا حرکت میکند تا به حیوان برسد. وقتی به مرتبۀ حیوان رسید به نظرش میآید که مرتبۀ انسانی بالاتر است و لذا حرکت میکند تا انسان شود. به مرحلۀ انسانی که رسید نظر میکند و میبیند که مَلَک شدن بالاتر است از اینکه وجود مادّی توأم با وجود مجرّد باشد؛ زیرا انسان وجود طبیعی مادّی دارد که توأم با نفس مجرّد است و لذا حرکت میکند تا ملک شود که موجودی مجرّد است و مادّه ندارد.
از جمادی مردم و نامی شدم [۲] مُردم از حیوانی و آدم شدم حملۀ دیگر بمیرم از بشر | وز نما مردم ز حیوان سر زدم پس چه ترسم کی ز مردن کم شدم تا بر آرم از ملائک بال و پر[۳] |
انسان مقام «لایقفی» دارد؛ یعنی به هر حدی که برسد میتواند همچنان بالاتر رود ولی گوسفند وقتی گوسفند شد دیگر تمام است و درخت چنار وقتی از حالت جمادّی درآمد و چنار شد دیگر تا آخر عمرش چنار است. جناب جبرائیل و میکائیل(سلام الله علیها) نیز همینطور است و هر کدام در یک مرحلهای متوقّف میشوند؛ لذا از زبان ملائکه در سورۀ «صافات» آمده است: «وَمَا مِنَّا إِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ»[۴]: «نمی باشد برای هر یک از ما مگر یک مرتبه و مقام معلوم». در میان تمام موجودات فقط انسان است که مقام «لایقفی» دارد و لذا جناب مولوی فرموده است:
وز ملک هم بایدم جستن ز جو بار دیگر از ملک قربان شوم | کل شیء هالک إلا وجهه[۵] آن چه در وهم نآید آن شوم | |
پس عدم گردم عدم چون ارغنون | گویدم که إنا إلیه راجعون[۶] |
بنابراین در این درس این مطالب مورد نظر است که هر متحرّکی که برای غایتی حرکت میکند، قانونمند است و یک آیینی دارد که بر آن حاکم است. هر متحرّکی که برای به دست آوردن غایتی حرکت میکند، لابدّ آن غایت را ندارد و الاّ اگر دارا بود که برای رسیدن به آن حرکت نمیکرد؛ زیرا تحصیل حاصل محال است. هر متحرّکی که به سمت و سوی غایتی حرکت میکند، چون آن غایت را ندارد به آن غایت محتاج است. اگر یک موجودی در نظام هستی باشد که محتاج نباشد، حرکت هم ندارد؛ لذا باری تعالی که محتاج نیست و غنی محض است، حرکتی ندارد. حرکت به معنای خروج از قوّه و فعلیت است اما باری تعالی فعلیت محض است.
اگر متحرّک به سمت کمالی حرکت میکند، آن کمال یک امر وجودی است؛ زیرا همچنان که در بحثهای گذشته گفته شد امر عدمی چیزی نیست، بلکه نبود است در مقابل بود و هیچ موجودی عدم را طلب نمیکند. بنابراین موجودی که به سمت کمالی میرود آن کمال از سنخ وجود است و این موجود آن کمال را ندارد و میخواهد دارا شود و وقتی دارا شد اگر خواست غایت بالاتری را دارا باشد همچنان حرکت میکند و به همین صورت به سمت غایتهای بالاتر میرود. لذا موجودات این عالَم در عرض یکدیگر نیستند، بلکه مثل پلههای نردبان و در طول هم هستند؛ یعنی هر کدام نسبت به مادون برتری دارند و نسبت به مافوق نقص دارند. یک نظام طولی و به تعبیر علمی یک نظام مشکّک و تشکیکی که بر اساس شدّت و ضعف است در میان موجودات این عالم وجود دارد.
علامه حسنزاده (حفظه الله تعالی) برای کشف اصول بیشتر، مثالهای فراوانی میزند، ایشان میفرماید: دانشآموز در کلاس اول در صدد کسب معلوماتی است که آنها را ندارد. نُه ماه سر کلاس میرود تا آنها را به دست بیاورد. وقتی در کلاس اول قبول شد، میبیند معلومات کلاس دوم بالاتر است دوباره سر کلاس میرود تا کمالاتی بالاتر به دست آورد. به کلاس یازدهم و دوازدهم که رسید میبیند در دانشگاه کمالات دیگری وجود دارد و لذا تلاش میکند تا بتواند به آن کمالات برسد. در حقیقت علم کمال است و در هر مرحله، مرحلۀ بالاتری از علم را طالب است و لذا درصد عمدهای از انسانها در صدد یافتن علم و آگاهی هستند. از آنجا که هر کمالی یک امر وجودی است، علم نیز که کمال محسوب میشود یک امر وجودی است.
از آنچه بیان گردید اصول دیگری کشف میشود که عبارتند از:
اصل ۱۰
علم برای متحرّک غایت قرار میگیرد و هر چیزی که غایت برای حرکت قرار بگیرد باید از سنخ وجود باشد[۷] و الاّ هیچ متحرّکی عدم را دنبال نمیکند.
اصل ۱۱
حرکت در چیزی است که فاقد کمالی باشد؛ یعنی چون فاقد آن است و آن را ندارد برای رسیدن به آن حرکت میکند. در حقیقت چون تحصیل حاصل محال است، چیزی که متحرّک آن را دارا است دیگر لزومی ندارد که حرکتی برای داشتنش انجام دهد.
اصل ۱۲
موجودی که تمام کمالات را دارد و کمال مطلق است حرکت در آن متصور نیست؛ زیرا حرکت برای رسیدن به غایت و کمالی است که موجود فاقد آن است. کل نظام آفرینش تمام کمالات را دارد؛ چنانکه بخشی از این کمالات را نبات، بخشی را جماد، بخشی را حیوان و بخشی دیگر را انسان و ملائکه دارند. لذا کل نظام آفرینش که تمام کمالات را در خودش دارد حرکت ندارد. ممکن است اسامی مختلفی هم داشته باشد و مثلاً به آن واجب الوجود گفته شود ولی هیچ حرکتی ندارد؛ چون فقدانی ندارد و بیرون از این مجموعه هم عدم است.
به عبارت دیگر مجموعۀ هستی بیجنبش و در سکون کامل است، اگرچه اطلاق سکون هم نارواست و نمیتوانیم به خدا بگوییم که ساکن است؛ چون سکون و حرکت متقابل (متضایفان)[۸] هستند و در جایی اطلاق میشوند که امکان اطلاق هر دو باشد؛ یعنی سکون مربوط به چیزی است که قابلیت حرکت داشته باشد و چیزی که قابل حرکت نیست، اطلاق [۹]سکون هم بر آن نمیشود. به عنوان مثال در جایی که قابلیت حرف زدن نیست، نمیتوان گفت لال است؛ مثلاً دربارۀ دیوار که قابلیت حرف زدن را ندارد نمیتوان گفت که دیوار لال است برخلاف انسان که میتوان گفت فلانی لال است. بنابراین دربارۀ خداوند متعال که قابلیت حرکت برای او متصوّر نیست، اطلاق سکون هم بر او صحیح نیست.
[۱]. یکی از اصطلاحات منطقی، فلسفی است که در باب مغالطه کاربرد فراوانی دارد. در توضیح تحصیل حاصل گفتهاند به این معناست که چیزی را که در دست داریم، دوباره در پی به دست آوردن آن باشیم که این کار از نظر عقل، کار بیهودهای است.
[۳]. مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۱۸۷: جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدید کنندگان را.
[۴]. صافات، آیه ۱۶۵.
[۵] . قصص، آیه ۸۸ – مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۱۸۷.
[۶]. اشاره به بخشی از آیۀ ۱۵۶ سورۀ مبارکۀ بقره – مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بخش ۱۸۷.
[۷]. حرکت را در اصطلاح منطقى نمىتوان حد تام دانست زیرا حد تام مخصوص ماهیاتى است که داراى جنس و فصل باشند ولى مفهوم حرکت از سنخ وجود می باشد و وجود هم برای آن تعریف(حد و رسم) ترسیم نشده است و همچنین حرکت از معقولات ثانیه فلسفی است که از نحوه وجود متحرک گرفته مىشود و در خارج جوهر یا عرضى بنام حرکت نداریم بلکه حرکت عبارت است از تدریجى بودن وجود جوهر یا عرض و سیلان آن در امتداد زمان و حتى بر حسب نظر شیخ اشراق که حرکت را از مقولات عرضی بشمار آورده است نیز نمىتوان حد تامى براى آن در نظر گرفت زیرا مقوله جنس عالى است و دیگر جنس و فصلى ندارد.به این چند مثال توجه کنید: زمین به دور خورشید و حول محور خود میچرخد؛ کیفیات نفسانی و رنگ و شکل اجسام تغییر میکنند؛ درخت تدریجا رشد میکند و بر مقدارش افزوده میشود؛ در تمام این موارد حرکت رخ داده است. لذا برای درک و لوازم حرکت باید به سنخ وجودی آن نگریست و دریافت که مفهوم حرکت از هستی تدریجی موجودات حاصل میشود. چرا که حرکت در حقیقت مقوله ای جداگانه نیست و از بیرون بر هستی عارض نمیشود و آن در واقع از حرکتمندی هستی سر بر میکشد.به نوعی میتوان حرکت را خارج از مقولات ماهوی جستجو کرد.اگر چه این مقولات نیز پویش آفرین خواهند بود، ولی از آن جا که این مقولات وابسته به جوهر میباشند، حرکتمندی آنها نیز وابسته به جوهر است.در مجموع چنین میتوان استنباط نمود که قلمرو فهم حرکت مقولات در تحت لوای قانون همگانی به محرک محتاج است.همین قاعده به صورت کامل در حرکت وجودی صادق نیست و در آن جا به علت استقلال نهادی، هستی به محرکی احتیاج ندارد. چرا که حرکت و محرک در جنبش هستی یکی است و در آن مقطع حرکت و موضوع دو امر جدا از هم نیستند و وحدت هستی در آن جا سریان دارد.نکته دیگر در شناخت حرکت، بعد اشتدادپذیری آن است، که آن با ماهیت سازگار نیست و جزو مباحث هستی است.این اشتدادپذیری از دید معرفتشناختی به دگرگونی هستی صحه میگذارد و صامت بودن را منتفی میسازد.به هر حال از این مبادی میتوان استنتاج نمود که حرکت نه خارج است و نه حادث و آن خروج و حدوث تدریجی است.فهم این قاعده هستی شناسانه فقط با برهان پذیری ثابت میشود و دیگر روش ها در این عرصه کارگشا نیستند.
[۸]. تضایف در لغت مصدر باب تفاعل و به معنای تنگ شدن، کنار هم آمدن، ضیق شدن و مانند آن است ،در اصطلاح منطق و فلاسفه ، یکی از اقسام تقابل است که بین دو امر وجودی برقرار است و در تعریف آن گفتهاند: «متضایفان دو امر وجودی هستند که تعقل هر یک از آنها بدون تعقل دیگری امکان پذیر نیست،این که گفته شده است دو امر وجودی هستند، به خاطر خارج کردن تقابل تناقض و عدم و ملکه از حیطۀ تعریف است؛ چون تناقص و عدم و ملکه بین یک امر موجود و یک امر معدوم برقرار است.» متضایفان بر دو قسم است: متضایفان حقیقی و مشهوری.
[۹] . حرکت را در اصطلاح منطقى نمىتوان حد تام دانست زیرا حد تام مخصوص ماهیاتى است که داراى جنس و فصل باشند ولى مفهوم حرکت از سنخ وجود می باشد و وجود هم برای آن تعریف(حد و رسم) ترسیم نشده است و همچنین حرکت از معقولات ثانیه فلسفی است که از نحوه وجود متحرک گرفته مىشود و در خارج جوهر یا عرضى بنام حرکت نداریم بلکه حرکت عبارت است از تدریجى بودن وجود جوهر یا عرض و سیلان آن در امتداد زمان و حتى بر حسب نظر شیخ اشراق که حرکت را از مقولات عرضی بشمار آورده است نیز نمىتوان حد تامى براى آن در نظر گرفت زیرا مقوله جنس عالى است و دیگر جنس و فصلى ندارد. به این چند مثال توجه کنید: زمین به دور خورشید و حول محور خود میچرخد؛ کیفیات نفسانی و رنگ و شکل اجسام تغییر میکنند؛ درخت تدریجا رشد میکند و بر مقدارش افزوده میشود؛ در تمام این موارد حرکت رخ داده است.لذا برای درک و لوازم حرکت باید به سنخ وجودی آن نگریست و دریافت که مفهوم حرکت از هستی تدریجی موجودات حاصل میشود. چرا که حرکت در حقیقت مقوله ای جداگانه نیست و از بیرون بر هستی عارض نمیشود و آن در واقع از حرکتمندی هستی سر بر میکشد.به نوعی میتوان حرکت را خارج از مقولات ماهوی جستجو کرد.اگر چه این مقولات نیز پویش آفرین خواهند بود، ولی از آن جا که این مقولات وابسته به جوهر میباشند، حرکتمندی آنها نیز وابسته به جوهر است.در مجموع چنین میتوان استنباط نمود که قلمرو فهم حرکت مقولات در تحت لوای قانون همگانی به محرک محتاج است.همین قاعده به صورت کامل در حرکت وجودی صادق نیست و در آن جا به علت استقلال نهادی، هستی به محرکی احتیاج ندارد. چرا که حرکت و محرک در جنبش هستی یکی است و در آن مقطع حرکت و موضوع دو امر جدا از هم نیستند و وحدت هستی در آن جا سریان دارد.نکته دیگر در شناخت حرکت، بعد اشتدادپذیری آن است، که آن با ماهیت سازگار نیست و جزو مباحث هستی است.این اشتدادپذیری از دید معرفتشناختی به دگرگونی هستی صحه میگذارد و صامت بودن را منتفی میسازد.به هر حال از این مبادی میتوان استنتاج نمود که حرکت نه خارج است و نه حادث و آن خروج و حدوث تدریجی است.فهم این قاعده هستی شناسانه فقط با برهان پذیری ثابت میشود و دیگر روش ها در این عرصه کارگشا نیستند.
برچسب ها :استاد ، استاد ضیایی ، حرکت ، حکمت ، عرفان اسلامی ، علامه ، علامه حسن زاده ، علامه طباطبائی ، فلسفه ، فلسفه اسلامی ، متحرک ، موسسه آوای توحید ، کمال
- نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
- نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
- نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 3 در انتظار بررسی : 3 انتشار یافته : ۰