کد خبر : 4339
تاریخ انتشار : شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸ - ۲۰:۵۶
بازدید : 80

حکایت ایمان آوردن پادشاه مغول سلطان خدابنده توسط مرحوم علامه

حکایت ایمان آوردن پادشاه مغول سلطان خدابنده توسط مرحوم علامه

مرحوم محمّد تقى، مجلسى اوّل در کتاب «روضه المتّقین» در جلد نهم از طبع بنیاد فرهنگ اسلامى کوشانپور در کتاب طلاق در ضمن ادلّه بطلان سه طلاق در مجلس واحد از ص ۳۰ تا ص ۳۳، داستان بحث علّامه حلّى با علماى مذاهب اربعه تسنّن و شیعه شدن سلطان محمّد خدابنده را چنین نقل مى‏کند:

مرحوم محمّد تقى، مجلسى اوّل در کتاب «روضه المتّقین» در جلد نهم از طبع بنیاد فرهنگ اسلامى کوشانپور در کتاب طلاق در ضمن ادلّه بطلان سه طلاق در مجلس واحد از ص ۳۰ تا ص ۳۳، داستان بحث علّامه حلّى با علماى مذاهب اربعه تسنّن و شیعه شدن سلطان محمّد خدابنده را چنین نقل مى‏کند:

مسئله بطلان سه طلاق در مجلس واحد سبب ایمان سلطان محمّد خدابنده (الجایتو) شد، و داستان اینکه: او بر زنش غضب کرد و به او گفت: أنت طالق ثلاثا «تو سه بار رها هستى». و سپس از این عمل خود پشیمان شد و علما را گرد آورده و فرا خواند، همه علماء گفتند: هیچ چاره‏اى براى بازگشت تو به این زن نیست مگر آنکه محلّل بگیرى!.

سلطان به آنها گفت: در مسائل فقهیّه در هر موضوعى و حکمى در نزد شما اقوال و آراء مختلفى هست! آیا شما با یکدیگر در این مسئله اختلاف ندارید؟ گفتند: نه. یکى از وزراى سلطان گفت: عالمى در شهر حلّه هست که قائل به بطلان این گونه طلاق است.

سلطان نامه‏اى براى آن عالم نوشت و او را احضار کرد. و در این حال که به سوى آن عالم رفته بودند، علماء عامّه به سلطان گفتند: این مرد مذهبش باطل است چون رافضى است، و رافضیان عقل ندارند، و سزاوار نیست که پادشاه در طلب شخص خفیف العقل بفرستد. پادشاه گفت: چاره‏اى نیست از آنکه حضور پیدا کند.

چون علّامه حلّى از حلّه بیامد، پادشاه تمام علماء مذاهب اربعه را فرا خواند و در مجلسى گرد آورد. علّامه چون مى‏خواست وارد مجلس گردد، نعلین خود را به دست گرفته و داخل مجلس شد، و گفت: السّلام علیکم، و در پهلوى سلطان نشست.

علماء تسنّن گفتند: اى پادشاه! آیا ما به تو نگفتیم که اینها ضعیف العقل هستند؟ سلطان گفت: از علّت تمام این کارهائى که نموده است از او سئوال کنید! علماء گفتند: چرا به سلطان سجده نکردى؟! و آداب ملاقات سلطان را ترک نمودى!؟ علّامه گفت: رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم سلطان بود و مردم فقط به او سلام مى‏کردند، و خدا مى‏فرماید: «فَإِذا دَخَلْتُمْ بُیُوتاً فَسَلِّمُوا عَلى‏ أَنْفُسِکُمْ تَحِیَّهً مِنْ عِنْدِ اللَّهِ مُبارَکَهً » (سوره نور، آیه ۶۱). «پس در زمانى که در خانه‏ها وارد مى‏شوید بر خودتان سلام کنید که این سلام تحیّت مبارکى از جانب خداوند است». و خلافى بین ما و شما نیست در اینکه سجده براى غیر از خدا جایز نیست!

علماء عامّه گفتند: چرا در نزد سلطان نشستى؟ علّامه گفت: جائى غیر از آنجا خالى و فارغ نبود. و کلمات علّامه را مترجم تماما براى سلطان ترجمه مى‏نمود.

علماء گفتند: به چه علّت نعلین خود را در دست گرفتى، و با خود در مجلس آوردى، و این عملى است که از هیچ عاقل، بلکه از هیچ انسانى سر نمى‏زند؟ علّامه گفت: ترسیدم که حنفى‏ها آنرا بدزدند، همچنانکه ابو حنیفه نعل رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله را دزدید. حنفى‏ها گفتند و فریاد برآوردند که: حاشا و کلّا ابدا چنین نیست، ابو حنیفه کى در زمان رسول خدا بود؟ تولّد ابو حنیفه بعد از صد سال از زمان وفات رسول خدا، واقع شد.

علّامه گفت: فراموش کردم، شاید آن کسى که نعل رسول خدا را دزدیده باشد شافعى بوده است. شافعى‏ها صیحه زدند و گفتند که: تولّد شافعى در روز وفات ابو حنیفه بوده است، و شافعى چهار سال در شکم مادرش ماند و به جهت مراعات ادب و احترام ابو حنیفه خارج نمى‏شد، و چون ابو حنیفه وفات یافت، شافعى از مادر متولّد شد، و نشو و نماى شافعى در دویست سال بعد از وفات رسول اللّه بوده است.

علّامه گفت: شاید آن دزد مالک بوده است! مالکى‏ها گفتند همان مطالبى را که حنفى‏ها گفته بودند. علّامه گفت: شاید آن دزد أحمد بن حنبل بوده است! حنبلى‏ها نیز همان گفتار شافعى را گفتند.

علّامه در این وقت متوجّه به سلطان شد و گفت: اى پادشاه، دانستى که هیچ یک از رؤساء مذاهب اربعه در زمان رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله نبوده‏اند، و در زمان اصحاب رسول خدا نیز نبوده‏اند، و این مطلب یکى از بدعت‏هاى آنان است که از میان مجتهدین خود فقط این چهار نفر را انتخاب نموده‏اند، و اگر احیانا در میان آنان فردى باشد که به مراتب از آن چهار نفر افضل باشد باز جایز نمى‏دانند که بر خلاف رأى یکى از این چهار نفر فتوا دهد.

سلطان محمّد گفت: هیچ یک از این چهار تن در زمان رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله نبوده‏اند، و در زمان صحابه نیز نبوده‏اند؟ همگى متّفقا گفتند: نه.

علّامه گفت: امّا ما شیعیان همگى از امیر المؤمنین علیه السّلام که نفس رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و برادر و پسر عمو و وصىّ آن حضرت است پیروى مى‏کنیم. و بر هر تقدیر طلاقى را که سلطان واقع ساخته‏اند باطل است، چون شروط آن تحقّق نپذیرفته است، و از جمله شروط دو شاهد عادل است، آیا پادشاه زن خود را در حضور دو شاهد عادل طلاق داده‏اند؟ سلطان گفت: نه، و علّامه درباره این مسئله مشغول بحث شد با علماى عامّه و به طورى بحث کرد که همگى را ملزم و مجاب نمود.

سلطان، تشیّع را اختیار کرد و جماعتى را به سوى اقلیم‏ها و شهرها گسیل داشت، تا آنکه بنام ائمّه اثنا عشر خطبه بخوانند، و نام آنها را در مساجد و معابد بنویسند. [۱]

[۱] امام شناسی، آیت الله تهرانی، ج۳، ص۱۳۵-۱۳۷، ط: علامه طباطبایی ؛ الفین، ترجمه وجدانی، ص۲۳، ط: هجرت

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.